تنها تویی و
خاکستر بالهای من
پراکنده در آسمان سوخته ی اوهام
و یأس ابرهای سیاهی که
چکیدنشان
خیال غبار آلود این شهر خسته را
زلال نمی کند
تویی تنها!
مرزبان مرزهای گمشده ی پروازم
............................................................
بهترین روز امسال هم گذشت...
تا بازنگردی تو
از این کوچ زمستانه
بهاری سبز نخواهد شد
دلم
به شنیدن آوازی هم
خوش است
تو
قلب و حنجره ات را
با زنجیری اما...
از گلویم
پایین نمی رود
این لحظه های انتظار
زهر بی خبری
در دهانم
ذره ذره
آب می شود
تا نفسهایم نبریده
پادزهر نشانه ای را
به کامم بریز!
امروز خواهم آمد
و به دیدار دوباره ی تو جان خواهم داد
با چمدان سفری بسته ام سفری آغاز نخواهد شد
چشمهایم تو را جستجو می کند و رفتن آغاز می شود
هوا سرد است
من اما عرق کرده ام
آغوش این دوری
هر روز تنگ تر میشود
تو باریدن ابرها را لازم نمیدانی
وقتی چشمهای کویری ام
هر روز می بارند
و باران را از پاییز گرفته ای
او را از من
دیگر کسی ما را نمی شناسد
توهر چیزی را که هوس کنی
می گیری
اما فقط
بهانه ی چشمهایش را
مرا به برهوت پرتاب کردی
زیر هجوم خفقانی که مدام
میان جهنم و یخبندان
در نوسان است
لا به لای تارو پود این تنهایی
هر لحظه گم می شوم
و نا امید از پیدا شدن
آنقدر فریاد می زنم
که ارتعاش تارهای صوتی ام
در امواج خون
غرق می شوند
تو رویاهایم را قربانی کردی
تا سرهای افتاده بر خاکشان
بشارت بندگی ام در تاریخ باشد
و سربلندی تو
من اما با چنگال اراده ای که به اجبار به گردنم آویختی
لاشه شان را از زیر دندانهایت بیرون می کشم
میخواهم در گوری دسته جمعی
همراه پیکرم
دفنشان کنم
غافل از آنکه تو گورکنی خواهی شد
و...
از باریدن چشمهای سرخم
در کویر ترک خورده ی این دستها
تنها بهانه ی تو سبز می شود
دستهایم سخت بهانه ات را می گیرند
ناگهان از لا به لای انگشتهایی که حریص تر از همیشه اند
فرار می کند به آسمان
ابرهای متورم و کبود
با بغضهای تیز فروخورده
بهانه ات را می گیرند
می زند باران پاییزی
و بهانه ات باز فرار می کند...
من آن درخت خوشبختم
غرق در سیب های سرخ نگاهت...
آوای مواج چشمهایش
.
.
.
یگانه ترین شعریست که می شود سرود
روزی...
شاید فرشته بودم
بیش از این اما نمی خواهم
که سقوط از بهشت
به پرنیان دستهای تو
اوج معراج من است